تبلیغات
بیسکوییت - اکو

اکو

نویسنده :الوندا وین
تاریخ:شنبه 21 بهمن 1396-11:58 ب.ظ

نگاهش میکنم وقتی داد میزند فقط چشم هایم را به درون حلقش سوق میدهم تا لرزش زبان کوچکش را ببینم..چشمانم را بالا نمی اورم دلم نمیخواهد چشمانی که یک روز عاشقانه مرا به اغوش گرفتند حال از بی تفاوتی برق بزنند..دوست دارم اخرین نگاهش همان نگاهی باشد که در اغوشش فشرده شدم پر از محبت ،حتی اگر هوس هم بود برق چشمانش بازهم زیبا بود..دستانم را روی گوش هایم میگذارم و سعی میکنم  اخرین نواهای عاشقانه اش را در زیر گوشم به یاد اورم و این دوستت ندارم هارا با صدای کسی که هرشب با شب بخیرش به خواب میرفتم نشنوم..
او داد میزند و تف نفرتش را در صورتم می اندازد و دود از کله اش بلند میشود و هی پرقدرت فریادش را به چهار ستون بدنم می اندازد..او هیچوقت نمیفهمد من برای نفهمیدن حرف و ها برق چشمانش چقدر تلاش کردم و باز با بی رحمی ضرباتش را بر روحم روانه میکرد..او نفهمید و رفت من ماندم و ادمی که هرشب در سرش چند فریاد و اکو میشود و و در زیر پتو نفس هایش به شمار می افتد..





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر